سرآغاز را نميدانم با چه واژه اي شروع كنم
ولي خوب ميدانم شب دلش گرفته و سياه تر از هميشه است
باران هم كه مدت هاست نباريده و اشك هاي عشاق ديگر پنهان نمي ماند
وقتي دل شب گرفته ،ستاره ها نوري ندارند و عشاق، ستاره اي
با واژه نميتوان شروع كرد.
بگذاريد آغاز را نقاشي كنم و رنگِ طبيعت را تغيير دهم
به خورشيد رنگ سبز هديه مي كنم
تا معناي واقعي زندگي را به خود آن ببخشم نه معناي جدايي را
برگ درختان را سپيد ،كه هنگام باريدن برف سپيد
همرنگ باشند و دورنگي در ميان نباشد
و آب را آبيتر از هميشه تا آرامش آن جاودانگي باشد
رنگي ميسازم به نام مهرباني و دل را به رنگ مهرباني ميزنم
تا اين دل هاي سياهِ سنگدل مهربان شوند
انسان ها را هر كدام به يك رنگ ميزنم.
چون فرقي ندارد وقتي دل ها رنگ مهرباني دارند
نفرت را نخواهم كشيد، دوستي را سبزتر و عشق را سرختر از قبل ميكشم
و خدا مثل هميشه زيبا و جاويدان در نقاشي هاي من
بگذار از آرزو هايم برايت بگويم
دوست دارم بعد ظهر هايم باراني باشد
شبهايم آبي و پر ستاره و خورشيدم سبز رنگ
رودخانه پر آب باشد و ماهي ها بازي كنند
اما چه باراني ؟ چه ستاره اي ،چه سبزي و چه رودخانه اي؟...
وقتي دل آسمان گرفته و گريه نمي كند ...
آغاز را نميدانم چيست... اما ميدانم پايانش مرگ نيست
وهمين تنها دلخوشي زندگي من است
زندگي بي باران، بي ستاره ، زرد و خشك
اما هميشه واژه هست،واژه ماييم .نه كلام ما.
ما روحيم اما پر گناه و كلام ما:دروغ هاي پي در پي
واژه اي كه ميتوان بلند فرياد زد و گفت:اي خدا دوستت دارم!!
كسي نيست به ما انسان ها بگويد:
چه قدر خدا را دوست داريم و چه قدر خدا را ميشناسيم
كه اينطور بلند فرياد ميزنيم دوستش داريم
و وقتي به فكر فرو ميرويم ...
ميفهميم كه در اصل خدا را نميشناسيم.حتي خودمان را
اما با اين همه آسمان به رنگ آبيست زندگي زيباست و خدا هست....